سلام
حال همه ما خوب است.
امّا تو باور نکن!
ابدیت
میدونم دلِ همتون برام تنگ شده بود. (آخـــه! آخــه! آخـه! آخه! آخ...)
به مناسبت بازگشت غرور آفرینم به وبلاگنویسی یه جمله مینویسم که پــــــوز همتون بخوره!
آدما قدر دوتا چیز رو وقتی از دست میدن تازه میفهمن:اوّل سلامتی و دوّم عشق
و جمله مریدان بمردندی و خندهها برفت!
آخرین جرعه جام
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازه آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا میبرد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بیحاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن مینگری!؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمیاندیشم.
من، مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچلهها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
میبینم
من به این جمله نمیاندیشم!
به تو میاندیشم
ای سرا پا همه خوبی،
تک و تنها به تو میاندیشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو در افتم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچلهها را تو بگو
قصه ابر هوا را، تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...
همیشه میدونستم چیزی هست. همیشه میدونستم که هر کاری بخواهم میتونم بکنم. نه فقط من بلکه هر کس (که همان یک کس است.) امّا هیچوقت نمیتونستم درموردش فکر کنم که اگه کس دیگهای ازم پرسید جوابشو بدم آخه خداییش خیلی تابلوِ نه؟! ولی یه روز یه سری چیز شنیدم که خیلی خوب بود. دوست داشتم! درباره فیزیک کوانتومی و qbit ها (همون بیتها کوانتومی) بود یه چیزی خیلی جالب بود که یه مسئلهای بود که پوز همتون میخوره که بشنوید. یه مربع کاملا معمولی هست که یه سری qbit رو از یه راسش ول میکنیم و این qbit ها راه میافتن میرن به سمت راس مخالف طبق اصول و قواعد باید به احتمال مساوی از دو طرف مربع برند چون هیچ چیزی فرقی این وسط نیست ولی میبینن که 60 درصدشون از یه طرف میرن 40 درصد از اون ور. (میدونی چرا؟ چون اون جوری حال میکنن) بعد میان ببینن که چه جوری این اتفاق میافته واسه همین یه نور میتابونن که qbitها رو ببینن مشکلشون حل میشه میبینن ولی پوزشون میخوره چون میبینن که این دفعه 50، 50 از دو طرف میرن تا اونا نفهمن که قضیه چیه. با خودشون میگن که شاید شدت نور زیاد بوده کل سیستم رو به هم زده واسه همین تعداد فتونها رو کم میکنن تا انرژی کمتری به اونا وارد شه. بعد میبینن که درصد ها به هم نزدیکتر میشن. باز کمترش میکنن تا کمتر خرابش کنن. ولی میدونی چی میفهمن؟! میفهمن که 60 درصد واسه این کم شده که بعضیها رو دیدن بعضیها رو ندیدن و اونایی که دیدن از سیستم 50 درصدی تبعیت کردن!!!! و بقیه که دیده نشدن از همون سیستم ۶۰ درصدی! البته مسئله به این ختم نمیشه و هزار یک کار دیگه هم این qbit ها انجام میدن که بگن هیشکی نمیتونه بفهمه چیکار میکنن مثلا اینکه تو اونا اطلاعات هست ولی وقتی میخونیشون خراب میشه یعنی در حقیقت این فرایند مشاهده شدن رو دوست ندارن و باید گذاشت خودشون کار خودشونو بکنن تا نتیجه درست باشه. اونجوری کمتر سیستم به هم میریزه. در نتیجه اگه چنین کامپیوتری باشه که بخواد با استفاده از اطلاعات محیط همهچی رو حساب کنه از همون خشت اول بنهاده کج و... البته اصلا با این پست حال نکردم چون نمیخواستم در این مورد اصلا فکر کنم. مسخرست نه؟!
عشق، دوستی و یا خواستن دو نفر را به هم نزدیک میکند ولی تنها چیزی که میتواند آنها را کنار هم نگه دارد گذشت است.
رودي دارد ميرود. ميخواهم از رفتن رود رد شوم. پا در رود و تا نيمتنه رودي و با رود ميروم. در هر S ميروم. با هر S و هر S از من. ما همه از هم ميرويم و هر لحظه با لحظه قبل كه ميرود فرق دارد و در اين لحظه به ساحل رسيدهام و از Sهاي رفته، قطر رود را آمدهام، امّا از لحظههاي قبل گذشتهام. هر لحظه يك منم و لحظه بعد كه من ديگرم، فكر ديگري دارم و حالا فكر ميكنم كه هر موجودي يك S و درك هر S از مشكلترين. فكر ميكنم كه دلم ميخواهد ƒ بودم . آن وقت N همه مردم توصيفم ميكرد. روي مه پيكر او سير نديديم و برفت. روشني طلعت تو ماه ندارد. هر شب وصفي نو از من و بعد مرا به محبوبشان نشان ميدادند و قرار ميگذاشتند كه هر وقت ¡شدم، ببوسند همديگر را. در اين لحظه نميخواهم ¡ باشم. دلم ميخواهد H باشم و آنها كه بوسيدند يكديگر را، بيايند در من و من گرمشان كنم و صميميترين وقتشان را در من بگذرانند. روشنم كنند و با دوستهاشان جشن بگيرند در من. دلم را شاد كنند و پايكوبي و نه! فكرم عوض شد. حالا بايد ببينم چه كسي دلش ميخواهد جاي من باشد و هر منش را بشناسد. يك من ميگويد كه براي زندگي اجتماعي موفق بايد من و تو بشوي. يك من ديگر ترس برش ميدارد و دلش ميخواهد با منها تنها باشد. من ديگر ميگويد: بايد به تحصيلاتت ادامه بدهي و احترام ديگران را به خودت جلب كني. من ديگري ميگويد: بايد خوش بگذراني و اين دو روزه كه زندهاي، چرا اينقدر به خودت سخت ميگيري. تو كه بالاخره پير ميشوي و ميميري. حالا چه دكتر باشي و چه عياش. من ديگر ميگويد كه دلش ميخواهد سر به تن تو نباشد و حاضر است شب وقتي خوابي گردنت را غلفتي از تنت جدا كند. من ديگر ميگويد كه دلش نميخواهد منهاي ديگر وجود داشته باشند. آن يكي من دلش ميخواهد با مشت بزند توي چشم اين من و اين من ميخواهد تكثير شود و آن من نظرش عوض ميشود و ميخواهد داد بكشد كه همه صدايش را بشنوند و نظر آن يكي من هم عوض شده و شروع ميكند به دويدن تا از منها جلو بزند و اين من ميپرسد كه من يعني چه؟ و دلش ميخواهد كه بيصدا به من فكر كند. يك من ديگر به تو سلام ميكند و عاشقت ميشود و ميخواهد با تو باشد. امّا آن يكي من از تو متنفر است و نميتواند تحملت بكند و تو گاهي با اين من حرف ميزني و گاهي با آن من و من گاهي با اين تو و گاهي با آن تو و آن او با آنيكي او اين يكيام و آن توي ديگر و رودي دارد ميرود...
خیلی زود تموم شد. نمیدونم دقیقاً چقدر طول کشید. به دنبال یه ساعت مچی، دستها رو تعقیب میکنم. بالاخره رو دست یکی یه ساعت مچی وارونه میبینم. دقّت میکنم... یعنی یک ساعت! چقدر زود تموم شد، چقدر سفت! [جِنسِشم خارجیه. میتونین نیگاه کنین. سیمای خارجی 200، اسکاچ 100] میترسم چون گردباد رو احساس میکنم - با تمام وجود - حس میکنم که همه چی رو دور من میچرخونه ولی انگار فرقی نمیکنه! از خودم میپرسم: "چرا با من کاری نداره؟ من که دقیقاً وسطش وایسادم." جوابی براش ندارم. بلند میشم و گوشامو تیز میکنم [تَتَق تَتَق، تَتَق تَتَق، ...] اِ من سوارِ مترواَم [طرشت! ایستگاه بعد صادقیه] چشامو میبندم تا ببینم. دیگه هیچی نمیشنوم. فقط رنگِ قرمز میبینم. صبر میکنم. خورشید رو میبینم که داره قدرت میگیره. تو چشاش نیگا میکنم. یه صدای آشنا میگه: "به تو نزدیکم. نزدیکتر تر از تو" دستشو رو شونم احساس میکنم. حس میکنم که همه چی دیگه تموم شده. واسه همین چشامو باز میکنم. بلافاصله دستشو از روی شونم بر میداره و میگه: "تند نرو!" دوباره چشامو میبندم. ازش میپرسم که چرا این گردباد به من کاری نداره. میگه: "صبر کن." صبر میکنم... میگه: "حالا چشاتو باز کن." چشامو آروم باز میکنم و میبینمش. آره خودشه! «یقین» (اسمی که من روش گذاشتم) میگه: "سوار شو." سوار میشم. دیگه میدونم که چرا گردباد با من کاری نداشت. دلیلش پیشم وایساده و تو چشام زل زده.
حالا دیگه وقتشه
باید...
بند کفشمو محکم میبندم و بلند میشم.
میلهرو ول میکنم...
ادامه میدم.
اصلاً ولش کن بیا یخبستــنــی بخور
نترس بابا لوموییه
آهای گُندهبک یخ بستــــنی نَمیخوریو!
چنان بیگانهای از من که نامم را نمیدانی
عشقي پرشور داشته باش. اگر چه ممکن است ضربه بخوري. امّا اين تنها راهي است که به واسطه آن ميتوان زندگي را تمام و کمال زندگي کرد.
اصل صفرم: مردم كره زمين به چهار رنگ مختلف يافت ميشوند كه عبارتند از: نارنجي، طوسي، سبز و صورتي. البته رنگها به صورت طیف هستند. (چون انسانها فازی هستند.)
اصل اوّل: مردم دوست دارند هر كاري را كه دلشان ميخواهد انجام دهند (اصطلاحاً به اين علاقه آزادي ميگويند.) مگر اينكه سبز باشند.
اصل دوّم: مردم دوست دارند وضع مالي خوبي داشته باشند. (البته وضع مالي خوب تابعي از افراد است كه به عنوان ورودي يك فرد را ميگيرد و خروجي آن بينهايت است.)
اصل سوّم: اين اصل كه يكي از مهمترين اصلها در زندگي مردم ميباشد. اصل استقراي قوي است و بدين صورت است كه به ازاي هر جامعه آماري از مردم اگر يك نفر كه رنگ او نارنجي يا سبز است كاري غير معمول و يا پرطرفدار در آن جامعه ولي خارج از عرف انجام دهد، بقيه نيز با ديدن او همان كار را انجام ميدهند مگر اينكه سبز باشند. [معمولاً صورتيها براي تكرار كار سبزها و نارنجيها دليلي دارند كه اين دليل براساس رنگ ساير مردم به عنوان توجيه و يا لاندا نیز تفسير ميشود.
اصل چهارم: به ازاي هر جامعه آماری از مردم اگر یک طوسي در این جامعه کاری غير معمول و يا پرطرفدار در آن جامعه ولي خارج از عرف انجام دهد، بقيه به او میخندند.
اصل پنجم: سبزها یا به کارهای بقیه مردم میخندند یا از کارهای آنها ناراحت میشوند.
اصل ششم: نارنجيها به کارهای سبزها میخندند.
اصل هفتم: صورتيها از کارهای سبزها عصبانی میشوند.
اصل هشتم: نارنجيها همیشه عصبانی هستند و بهندرت آرام دیده میشوند.
اصل نهم: صورتيها معمولاْ سبزها را خیلی دوست دارند ولی همیشه به حرفهای نارنجيها گوش میدهند.
اصل دهم:سبزها ، آبی هم هستند.
اصل یازدهم: همه غیر از صورتيها نژادپرست هستند.
One'll see, what he or she has shown!
کاوه جان با تاخیر!
تولدّت مــُـــبـــــارکــــــــــــ
تازه از دهکده قبلي بيرون زده بوديم و چند کيلومتري از آن دور نشده بوديم که ناگهان خدامراد دستور بازگشت داد. تصميم به بازگشتِ خدامراد بسيار برايم عجيب بود. عجيبتر آن که درست از لحظه خروج از دهکده خدامرادِ آرام و متين، بسيار خشمگين و عصباني به نظر ميرسيد و مانند يک شير ميغريد و خشمِ خود را در نگاه و چشمانِ شفافش پنهان ميکرد. امّا جالب اين بود که به خاطر ادب و متانتِ ذاتي و عارفانهاش تلاش ميکرد تا اين خشم هويدا را به شکلهاي مختلف پنهان کند. امّا ميدانستم که او عصباني است و عامل اين عصبانيتش هم من هستم. به همين دليل هنگام بازگشت به دهکده قبلي سعي کردم به نحوي دليل خشمش را درک کنم. با احتياط پرسيدم: "خشم يکي از احساسات انسان است و انساني که خشمگين نشود طبيعي نيست!"
خدامراد نگاهي سريع به من انداخت و گفت: "اين که انسان در مورد يک پديده بتواند چند کلمه توضيح و تفسير رديف کند و يا به هم ببافد و يا حفظ کند دليل نميشود که آن پديدهها را درک کرده باشد. صدها بار به تو گفتم که ادراک واقعيات زندگي با کلمات رخ نميدهد. کلمات دستمايه مغزند براي آن که دانش توليد کند. امّا ادراک واقعي جهان توسط عقل ممکن نيست و از طريق ديدن و با چشمِ دل و در واقع از طريق بينش است که انسان ميتواند ادّعاي درکِ مفاهيم زندگي را داشته باشد و چه سود که وقتي انسان به مرحله بصيرت ميرسد از شکوه و عظمت آن چه ميبيند لب به سکوت ميبندد و دانشمندان را از آنچه ميبيند محروم ميسازد!"
آنچه ميخواستم بگويم در گلويم خفه شد. خدامراد با اين جمله مرا از فضاي خود به بيرون پرت کرد. چرا که با روش خودش به من تفهيم کرد که مدّعيان کلام و کلامبازي در دنياي او جايي ندارند و بهتر است که بساط خود را در جايي ديگر پهن کنند!
دلم شکست و ساکت شدم. اينکه استاد از من نارحت است برايم خيلي سنگين بود. به خصوص آنکه دليل اين ناراحتي را نميدانستم. چند دقيقهاي به سکوت گذشت. سرانجام خدامراد نفسي عميق کشيد و به سوي من برگشت و با صداي متين و محکمش گفت: "تو چرا شب گذشته براي آن مادري که مشغول دعا براي موفقيت فرزندش در آزمون و مسابقه امروز بود گفتي که ناشناختني قادر به تغيير گذشته نيست و گذشته هر چه بوده گذشته و قابل تغيير نيست!؟"
مات و مبهوت به خدامراد خيره شدم. با لکنت زبان گفتم: "اين کلام ارسطو است که ميگويد خدا ميتواند همه چيز را تغيير دهد به جز گذشته را!"
خدامراد در حالي که حالت صدايش تغيير نکرده بود گفت: "شايد خدايي که ارسطو ميشناخت، اين شکلي بوده است. امّا تو در حال سفر با خدامراد هستي و ناشناختنيِ خدامراد قادر به هر کاري هست، از جمله تغيير گذشته افراد و کائنات!"
سعي کردم با لبخند و شوخي قضيه را فيصله دهم. لذا گفتم: "من و شما ميدانيم که گذشته قابل تغيير نيست و براي دلخوش کردن، شما اين حرف را ميزنيد!"
خدامراد خشمگين فرياد زد:
"کيمياي سادهانديش و سادهنگر! چرا ميگويي من و شما ميدانيم! مگر اين موضوع دانستني است که تو با عقل ناقص انساني ميخواهي آن را توجيه کني! تو هنوز نفهميدي که با اهل بصيرت و روشنبينان نبايد از عقل و دانش و دانستن صحبت کرد. من يعني خدامرادي که سالهاست با تو هستم. از ابتداي زندگيام دارم ميبينم که ناشناختني هرگاه اراده کند، ميتواند هر چيزي از آينده و حال تا گذشتههاي خيلي دور را متحوّل سازد. چشمهاي عاقل و دانشمندانه تو کجا بود که شفا گرفتن آن مادر سرطاني را نديد! مگر سرطان از گذشته دور در جسم آن زن ريشه نزده بود و تمام وجود آن مادر را پر نکرده بود؟ پس چه شد که تمام آن گذشته سرطاني، فقط با دعاي آن پسرک کوچک ناگهان تغيير کرد و در مسيري ديگر جريان يافت!؟"
سکوت کردم و هيچ نگفتم. خدامراد با عجله قدم برميداشت و ميخواست هر چه زودتر به دهکده برسد. من در حالي که پشت سر او ميدويدم، از او پرسيدم: "مگر من چه اشتباهي کردم که اين قدر عصباني هستيد!؟" خدامراد در حالي که مستقيم به جلو خيره شده بود، گفت: "تو يک مسافر تنها نيستي! تو در کنار خدامراد در گذرگاه اميد قدم ميزني! روزي که با تو شرط قدم زدن در اين گذرگاه را گذاشتم به تو گفتم که ما مکلّف به اميد بخشي به کساني هستيم که به يُمن وجود عاقلان و خردمندان در سياهي ذهن خود گرفتار شدهاند و خود را تسليم سرنوشت کردهاند! به تو گفتم که در قرنِ انفجار اطّلاعات و دانش، معرفت و بينش و هنر ديدن دنيا با چشمِ دل فراموش شده است و بشريت به اين باور رسيدهاست که ازطريق عقل و دانش ميتواند براي هر پديدهاي حتّي وجود خالقِ کائنات و ناشناختنيِ دوستداشتني، تفسير و توضيحي قابل توجيه و قانعشدني پيدا کند. با توسّل به يک جمله بيمعني، مادري را که قبلاً بدون نياز به من و تو مستقيماً ناشناختني را پيدا کرده است، به دنياي سياه و پر اضطرابِ دانشورزان کشاندي و بعد ميگويي که نبايد عصباني باشم!"
هر يک از کلمات خدامراد مانند پُتکِ سنگيني بود که بر مغزم فرود ميآمد. با خود انديشيدم که همرهي با اهلِ معرفت براي معتقدان به اصالتِ عقل سنگين و پر هزينه است. چرا که معرفتپيشگان انسانهاي رها و راحتي هستند که هر وقت اراده کنند، بال ميگشايند و اوج ميگيرند و منتظر پرندگان اسير زمين نميشوند. با وجودي که از مصاحبت و همرهي با خدامراد بسيار لذّت ميبردم و تمام آن چه داشتم را مديون او بودم، امّا به خودم ميگفتم که هنوز تا رسيدن به او بسيار فاصله دارم و بايد يا مواظب رفتار و گفتار و حتّي پندار خود باشم و يا اين که او را رها کنم و بگذارم سفرِ معرفتِ خودش را تنهايي طي کند!؟
غمي غريب وجودم را پر کرد. بياختيار اشک در چشمانم حلقه زد و از اين که خطايي چنين بزرگ از من سر زده، به شدّت احساس پشيماني کردم. بارقه کوچکي از آن خشم بزرگ بود."
امّا سکوت کردم و دنبال خدامراد دويدم. مسير بازگشت به دهکده از دامنه کوهستاني صعبالعبور ميگذشت. قبلاً هر وقت در مسيري قدم ميگذاشتم، حتّي اگر مسير سخت و سنگلاخ بود باز هم بياختيار جاپايي محکم مقابل پايم ظاهر ميشد. امّا به خوبي احساس ميکردم که ديگر از آن جاپاهاي راحت و آسان خبري نيست و برعکس سختترين مسيرها در مقابلِ من ظاهر ميشود.سنگهاي تيز و خارهاي سرِ راه، تمام پاهايم را زخم کرده بود. به خصوص آن که خدامراد سريع گام برميداشت و من مجبور بودم تقريباً کور و مستاصل دنبالش بدوم. وقتي از دامن کوه عبور کرديم، تقريباً پاهايم کاملاً زخم شده بود. حالت زار و نزاري پيدا کرده بودم. خوب ميدانستم که همه آن چه ميکشيدم فقط هشداري از سوي کائنات است و اتّفاقاتِ بسيار بدتري را بايد انتظار بکشم. امّا همه اينها در مقابلِ روبرگرداندنِ ناشناختني و خدامراد از من بياهميت بود. غم و اضطراب عجيبي دلم را پر کرده بود. خوب درک ميکردم که همه چيزي که آرامش و اطمينان و قدرت و توانمندي ذاتي خود ميپنداشتم، توهمي بيش نبوده است و با اشاره چشم ناشناختني همه اين آرامش و اطمينان دود شده بود و جاي خود را به سياهي اضطراب و بيقراري داده بود.
ناگهان چيزي درون دلم شکست و روي زمين نشستم. خدامراد با عجله به سوي دهکده ميدويد و نميتوانست منتظر من بماند. امّا من ديگر توان همراهي با او را نداشتم. ديگر با او بودن برايم مهم نبود. روي زمين نشستم و بياختيار روي زمين سنگي سر به سجده گذاشتم. از زمين و آسمان به خاطر جمله خطايي که گفته بودم، عذر خواستم. صداي شديدِ نبضم را در گردنم حس ميکردم. چند ثانيهاي به همين حالت گذشت. ناگهان حس کردم همه جا به يک باره ساکت شد. دلم ميخواست چشمانم را باز کنم. يک جور آرامش و شوقِ عجيبي در درونم ايجاد شده بود. ناگهان فکري مثل صاعقه از مقابل چشمانم گذشت. هر انساني در زندگي خود يک لحظه بيشتر در اختيار ندارد و آن زمان همين حالا است. هر چه قرار است انجام بگيرد فقط در همين الان فرصت تحقّق و برآوردهشدن دارد. گذشته همين الاني است که ديگر وجود ندارد. پس گذشته اساساً وجود ندارد که ناشناختني در تغيير دادن آن توانمند باشد يا خير و اساسِ جملهاي که به مادرِ دعاگو گفته بودم، بيمعني بود. ميدانستم عذرم پذيرفته شده است. چارهاي جز اين باور نداشتم. چند لحظهاي در سکوت مطلق گذشت و ناگهان وزش نسيمِ خنکي را بر صورتم حس کردم. از سر و صداي جمعيتِ اطرافم چشمانم را باز کردم و به اطرافم خيره شدم. عجيب بود. در دهکده بودم و در کنار ميدان مسابقه و کنارِ مادر دعاگو روي زمين سجده زده بودم. سرم را که بلند کردم، مادر دعاگو ترسيد. لبخندي زد و گفت: "فکر کردم اينجا يک سنگ قرار دارد. شما اينجا چه ميکنيد!؟"
با وجودي که دقيقاً نميدانستم چطوري به دهکده آورده شدهام، نفسي به راحتي کشيدم و براي مادرِ پير توضيح دادم که جملهاي که ديشب در مورد بياثر بودن دعا براي مسابقه امروزِ پسرش و قابل تغيير نبودنِ گذشته گفتم، درست نبوده است و ناشناختني قادر به انجامِ هر کاري، حتّي تغيير دادن گذشته و سرنوشتهاي محتوم نيز ميباشد.
مادرِ پير تبسّمي کرد و گفت: "و تو جوانِ سادهدل گمان کردي که من با اين جمله تو دست از دعا براي پسرم برداشتم!؟ من اصلاً به جمله تو توجّهي نکردم و تمامِ شب را دعا کردم و هنوز هم در حالِ دعا هستم و مطمئنم که به واسطه اين دعا فرزندم در اين مسابقه پيروز خواهد بود. برخيز و بنشين که الان مسابقه شروع ميشود!
شرمنده و خجل از جا برخواستم. ساعتي بعد جوان به عنوان برنده مسابقه اعلام شد. به سمتِ مادر برگشتم. هنوز مشغول دعا بود. شايد براي آينده دعا ميکرد. امّا اين موضوع هيچ ارتباطي به من نداشت.
در فکرِ اين بودم که خدامراد را پيدا کنم که ناگهان او را ديدم که دوان دوان از ورودي دهکده به سمت ميدانِ مسابقه ميآيد. او وقتي مرا مقابلِ خود ديد نزديک بود که چشمانش از حدقه درآيد. نگاهي به پشتِ سرش انداخت و دوباره به من خيره شد و پرسيد: "تو چطور زودتر از من به اينجا رسيدي! مسابقه چه شد؟!" هيچ نگفتم و ساکت ماندم. خدامراد شتابان به سوي مادرپير رفت و وقتي ديد او شاد و خوشحال مشغولِ دعاست، آرام شد و به سوي من برگشت و نگاهي پر محبّت به سوي من انداخت و دستي بر شانههايم زد و گفت: "تبريک ميگويم! ناشناختني در انتخابِ خود هرگز اشتباه نميکند. برخيز برويم استراحتي بکنيم و فردا صبح زود راه بيفتيم. گذرگاه بعدي منتظرِ ماست."
|
خونه داشتی توچشاش |
چرا شعرم رو به تو هدیه ندم؟ |
|
چرا اسمت رو بگم؟ وقتی اسمت منو از زندگی سیرم میکنه. چرا یادت بکنم؟ وقتی یادت منو پابند و اسیرم میکنه. وقتی قلبت واسهِ من سنگصبور نیست، چرا من دردمو برات بگم؟ وقتی عشقت واسهِ من آرومِ جون نیست، چرا من شعرمو واست بگم؟ وقتی اینقدر دلامون از همدیگه دور شده، چرا تَرکت نکنم؟ وقتی لِه کردی دلم رو زیر پات، چرا اخمِت نکنم؟ اگه قلبم رو مثه شیشه شکستی، چرا اسمت رو بگم؟ اگه عهدی که با من بستی، شکستی، چرا یادت بکنم؟ اگه تَرکم کردی، رفتی زِ برم، این سخن یادت نره: که یکی بود که یه روز، خونه داشتی تو چشاش، وقتی که نِگات میکرد، غم میرقصید تو چشاش. تو گرفتی دلشو ... ولی افسوس که "ش.ک.س.ت.ی" دلشو ...
متین |
دوست دارم همیشه اسمت رو بگم. اسمی که زندگی رو به من داده. دوست دارم همیشه یادِت بکنم. یادی که عشق و محبّتاش همه، پر از خاطره است. خاطراتِ رنگارنگ، خاطرات جورواجور. قلبِ تو یه پنجرهس که به من امید و آرزو میده. وقتی دوست داشتنِ تو، روح و جسمم رو نوازش میکنه، چرا شعرم رو به تو هدیه ندم؟ وقتی دلهامون به هم نزدیکه، چرا تنهات بذارم؟ چرا اخمت بکنم؟ عهد و پیمونی که بستیم با هم، تا زمونِ مرگ فراموش نمیشه. همیشه، تو هر کجا، تو هر زمون، این سخن یادت باشه: اگه عشق تو چشات موج میزنه، دیگه جایی برای نفرت و غم نمیذاره. این دل نمیشکنه. وجود داره. به دیگرون وجود میده.
مهربان |
به دهکده کوهستاني که رسيديم، شب شده بود. خدامراد پيشنهاد کرد که به عبادتگاه اصلي ده برويم و شب را آنجا صبح کنيم. تقريباً تمام روز را راه رفته بوديم و فقط يافتن جايي براي دراز کشيدن و آسودن تمام چيزي بود که در آن لحظه آرزو ميکردم. خدامراد گويي ميدانست که عبادتگاه کجاست، مستقيماً از کوچه پس کوچههاي دهکده عبور کرد و خودش را به ساختماني قديمي امّا مستحکم رساند. درِ عبادتگاه باز بود. وارد آن شديم و بلافاصله بوي آشناي شمعهاي معطّر شوق و آرامش عجيبي را بر دلم حاکم ساخت. هميشه از اين که با خدامراد آشنا شده بودم و اين توفيق را داشتم که در کنار يکي از مردانِ معرفت، زندگي را دوباره تجربه کنم، سپاسگزار خالق هستي بودم و اين حس با شکوه سپاسگزاري هنگامي که وارد چنين اماکني ميشدم، بيشتر در من زنده ميشد. نفس عميقي کشيدم و به دنبالِ خدامراد به سمتِ اتاقي که در بخش جنوبي عبادتگاه بود، به راه افتادم. هنوز چند قدمي جلو نرفته بوديم که صداي پرطنين پيرمردي فضا را شکافت. او نگهبان عبادتگاه بود و از اينکه شبانگاه ميهماني غريبه وارد معبد شده بود برآشفته بود. خدامراد با لبخند و با صداي بلند او را به اسم صدا زد. بلافاصله چهره خشمناک و عصباني نگهبانِ معبد دگرگون شد و او با خوشحالي و شوقِ بينظيري به سمتِ ما دويد و دستانِ خدامراد را در دستش گرفت. گويي خدامراد را سالهاست ميشناسد. نگهبانِ معبد ما را به کنار آتش برد و برايمان خوردني آورد. چنان بود که انگار سالهاست منتظر چنين روزي بوده و با شور و شوق غير قابل وصفي به چهره خدامراد خيره شده بود و با او صحبت ميکرد. امّا من فوقالعاده خسته بودم. به همين خاطر گوشه ديوار جاي گرمي براي خود پيدا کردم و سرم را روي زمين گذاشتم و بياختيار خوابم برد. صبح که از خواب برخاستم صداي پرندهاي مرا به خودش آورد. ترسي آميخته با شوق جانم را پُر کرد. تقريباً از جا پريدم و بياختيار به سوي در خروجي دويدم. امّا چند قدمي بيشتر نرفتهبودم که هوش و حواسم سرِ جايش برگشت و آرام شدم. همه چيز حکايت از مکاني امن و آرام براي تسکين دلهاي آشفته و به هم ريخته را داشت. نفس عميقي کشيدم و چشمانم را براي مدّتي بستم. چند دقيقهاي نگذشته بود که صداي هقهق گريهاي مرا به خود آورد. متوجّه محل صدا شدم. پسر و دختري جوان در محل روشن کردنِ شمعها زانو زده بودند و براي مادر بيمارشان دعا ميکردند. در چند قدمي آنها پسر بلند قامت و خوش لباسي ايستاده بود که با نگاهي روشنفکرانه به پسر و دختر جوان مينگريست و مرتّب زير لب تکرار ميکرد که اين کارها فايدهاي ندارد و بايد به جاي دست روي دست گذاشتن کاري کرد!
با احتياط به اين جمع سه نفره نزديک شدم. صداي دخترک تقريباً واضح بود. او ابتدا با صداي بلند از کائنات خواست تا مادرِ بيمارشان را شفا يابد. سپس مدتي سکوت کرد و آنگاه به سمت برادر کوچکترش برگشت و به او گفت: اين آقا راست ميگويد! فايدهاي ندارد! بيا به خانه برگرديم!
امّا برادر کوچک مصرّانه مقابل شمعها زانو زده بود و با لجاجت و سرسختي غيرِ قابلِ وصفي زير لب چيزهايي زمزمه ميکرد. عاقبت که درخواستهاي دخترِ جوان براي منصرف ساختنِ پسر بچه از دعا جواب نداد، پسر بزرگتر به سوي پسر بچه رفت و با نوک کفش تقريباً محکم به پهلوي پسر بچه کوبيد و با صداي محکمي گفت: "حرفِ خواهرت را بشنو و دست از اين مسخرهبازيها بردار! شمعها که نميتوانند بيمار تو را درمان کنند. بيمار تو بايد سالها پيش براي جلوگيري از رشد و گسترشِ بيماري کاري انجام ميداد. تو که نميتواني به يکباره سرطان را از وجودِ مادرت محو سازي. آنهم با يک شمع روشن کردن و يک زانو زدنِ ساده و درخواستهاي مسخرهات از کائنات! برخيز و از اعمال کودکانه دست بردار که بيفايده است!"
پسر بچه که تا اين لحظه ساکن بود و با لجاجت به شمعهاي در حال سوختن زل زده بود، ناگهان به صدا درآمد و تقريباً با فرياد گفت: "تو از قدرت اين شمعها هيچ نميداني! اگر ميدانستي، راجع به آنها اينطور حرف نميزدي!"
پسرِ بزرگتر ناگهان عصباني شد و با لگد به جان پسر افتاد. انگار در جملاتِ پسر بچه کلماتي بود که خشم او را برانگيخته بود. دخترِ جوان خود را به روي برادر کوچکترش انداخت تا مانع از آسيب ديدن او شود. امّا پسرِ بزرگتر نميتوانست خشم خود را کنترل کند و ضربات محکمتري را به سوي بدنِ پسر بچه و خواهرش حواله ميکرد. او در حالي که سعي ميکرد خشونت بيشتري از خود نشان دهد، در همان حال با صداي بلند گفت: "حال به اين شمعها نجاتبخش بگو تو را از چنگ من نجات دهند. شمعهايي که نميتوانند مانعِ از کتک خوردن تو شوند، چطور ميتوانند بيماري مادرِ تو را درمان کنند!"
امّا با همه اين ضربات و زخم زبانها، پسر بچه محکم و استوار خودش را جمع کرده بود و تکان نميخورد. گيج و مات به اين صحنه خيره شده بودم و نميدانستم چه کار کنم. ناگهان صداي پرطنينِ خدامراد در فضا پيچيد که خطاب به پسر بزرگتر ميگفت: "نميدانم چه نسبتي با اين بچه داري!؟ امّا حتي اگر تکتکِ سلولهاي بدن اين بچه را تو ساخته بودي، باز هم حق نداشتي به او آزار برساني!"
پسر بزرگتر ناگهان متوقف شد و به سمت صاحبِ صدا برگشت. خدامراد بدون اينکه در صداي پرطنينش تغييري ايجاد شود، گفت: "اين پسر بچه راست ميگويد! تو نميداني و آگاه نيستي که در قدرتِ باور و اعتقاد چه نيروي شگرفي نهفته است! تو از دريچه اطّلاعات و دانشِ محدودِ خودت به هستي نگاه ميکني و براي همين خيلي از اعمالِ ماوراي آگاهي، براي تو بيمعنا جلوه ميکنند. تو قيافه روشنفکرانه و آگاهانهاي به خود ميگيري. امّا در وراي اين ظاهر گولزنندهات چيزي جز سياهي و تاريکي و جهل و ناداني وجود ندارد. امّا اين را بدان که حتي اگر نادانترينِ مردمانِ زمين هم باشي، باز هم حق نداري به موجودات عالم کوچکترين آسيبي بزني!"
پسرِ بزرگتر به شمعها اشاره کرد و با لحن مسخرهاي فرياد زد: "يعني ميخواهيد بگوييد در اين شمعهايي که خودشان در حال سوختن و از بين رفتن هستند، نيروي شفابخشي هست که ميتواند زني بيمار را شفا دهد!"
خدامراد با همان لحن محکمش بلافاصله پاسخ داد: "چرا که نه!؟ شمع و آتش و دود و روشنايي همگي جلوههايي از حضور خالق هستند. تو آنقدر در لابلاي فرمهاي ظاهر زندگي گم شدهاي که اصلاً متوجه نيستي که اين کودک از شمع و روشنايياش درخواستِ شفاي مادرش را نميکند. اين کودک در وراي اين شمع و آتش، موجودي ماورايي ميبيند و از آن موجودِ توانمند و نامرئي و ناشناختني ميخواهد تا مادرش را شفا بخشد. تو فقط چون چشمِ ديدنِ اين موجود را نداري و تنها شمع و روغن و آتش را ميبيني، برايت مشکل است که بتوان با اين شمعها روشنايي و سلامتي را به وجود يک بيمار برگرداند. امّا چه کسي گفته است که براي وقوع حوادث در عالم تو حتماً بايد از همه جزئيات آن سر دربياوري!؟ ميليونها انسان در طولِ زندگي خود در طول هزاران سال خلقت، شاهدِ اين واقعيّاتِ تکاندهنده بودهاند که هرگاه کسي به هر چيزي باور داشته باشد، تکرار ميکنم به هر چيزي، و بر اساس اين باور دست به اقدامي بزند و يا هر چيزي را آرزو کند، بدون شک اقدامش نتيجه ميدهد و آرزويش برآورده ميشود. آيا از اين همه تجربه انکارناپذير نميتوان نتيجه گرفت که يک موجود قدرتمند مشترک در وراي همه چيزهاي پرستيدني حضور دارد که به واسطه حضور اين موجود ناديدني و ناشناختني است که آن اشيا قدرت جادويي پيدا کردهاند!؟ تو حق نداري اين کودک را کتک بزني چرا که در وراي تکتک سلولهاي بدن او هم آن موجود قدرتمند و ناديدني حضور دارد و هر ضربهاي که بر بدن اين کودک ميزني، ضربهاي است که بر پارهاي از وجود آن موجود ماورايي ميزني و نکته اينجاست که تو چنين حقي نداري!"
سکوتي تکاندهنده صحن معبد را فرا گرفت. پسر بچه که از ضرباتِ لگد پسرِ بزرگ بسيار آسيب ديده بود، تقريباً ناله ميکرد. امّا با اين وجود خودش را دوباره به محل شمعهاي فروزان کشاند و مجدداً مقابل شمعها زانو زد و به دعا کردن پرداخت. خدامراد به نزديک پسرک رفت و دستي به سرش کشيد و خطاب به پسرِ بزرگتر گفت: "اين کودک حق دارد!! تو ناداني و در حقيقت هيچ نميداني! در حقيقت نه تنها تو بلکه هيچکس راجع به راز واقعي کائنات هيچ چيز نميداند! همه آنها که مدعياند که رازِ خلقت را دريافتهاند، حتي اگر بر عميقترين بخشهاي علوم مسلّط شده باشند، وقتي زمانِ مرگشان فرا ميرسد، چنان درمانده و ضعيف و قابلِ ترحّم ميشوند که تمام ادعاهاي دانشمندي و آگاهيشان بيهوده و بيارزش جلوه ميکنند. و گمان مکن که اين احساس عجز و ناتواني در مقابل پيچيدگي کاينات محصور به زمانِ فعلي است. قرنها خواهد گذشت و بشريت در شاخههاي مختلفِ علوم چندين ميليون برابر امروز و دانايي محدود و ناچيزِ تو رشد خواهد کرد. امّا همه اين داناييها در مقابلِ آگاهي و درک الان اين پسر بچه پشيزي نميارزد. اين پسر بچه مانند تو نيست که وقتي پزشکان بيمارش را جواب کردهاند، زانوي غم بغل گرفته و منتظر مرگ بيمار بنشيند. او روشِ دعا و طلبِ مستقيمِ درخواست از خالق هستي را انتخاب کرده است. چرا که بر اين باور است با اين روش ميتواند بر حالتِ ترس و نوميدي و درماندگي خودش که ناشي از باورهاي توست، غلبه کند و از آن فراتر رود. بله! ممکن است روش او جواب ندهد و آن مادرِ بيمار درمان نشود. اين امکان هميشه هست. چرا که آنچه تعيين کننده است، ميزانِ يقين و عمق باوري است که درخواست کننده به ناشناختني دارد. امّا باور و اعتقادِ اين کودک به توانمندي ناشناختني، از دانش و آگاهي فلج کننده تو صدها برابر ارزشمندتر است. او بر اساسِ اين باور ميتواند در تمامِ صحنههاي زندگياش، شجاعانه به درون سياهيها و ندانستگيها حمله کند و تازههاي جديدتري را کشف نمايد. امّا آگاهي و دانشِ تو فايدهاي جز ميخکوب کردن تو در همان جايي که هستي ندارد."
سکوتي تکاندهنده صحن معبد را فرا گرفت. سکوت آنقدر عميق بود که انگار براي يک لحظه تمام جهان از حرکت بازمانده بود. امّا ديري نپاييد که صداي قدمهاي محکم و استوار زني سالم و قدرتمند در آستانه در معبد شنيده شد. آن زن همان مادر پسر بچه کوچک بود که سالم و سرحال و شفايافته از بيماري لاعلاج، بر اساس حس ششمِ مادرانهاش، براي نجاتِ کودکش از زير لگدههاي کسي که خود را داناترين فرد دهکده ميدانست، سراسيمه به معبد آمده بود. درخواست کودک از کائنات جواب داده بود و ديگر براي اثبات حقيقت شاهدي لازم نبود. خدامراد دستي بر شانههايم زد و گفت: "برخيز راه بيفتيم."
گفته بودند بايد خيلی مواظب باشه، اگه يه لحظه ازش غافل بشه، اگه قدرشو ندونه، ميدزدنش، از دستش ميده! اوّل فکر میکرد همين جايی که هست، جای خوب و امنيه؛ توی سينهاش. اما بعد ديد که يه جورايی داره يه اتّفاقاتی ميفته که ميگن خوب نيست، خطرناکه! دست که ميداد يه چيز عجيبی از توی دست دوستش مياومد تو دستش بعد ميرسيد به قلبش، اونوقت قلبش ميلرزيد، تند ميزد. يکی که يه جايی، يه وقتی، سر يه مطلبی دست رد به سينهاش ميزد، قلبش توی سينه درد ميگرفت. دستشو که رو سينهاش ميگذاشت تا قسم بخوره، قلبش يه جوری ميشد. وقتی يهو بیهوا وسط حرفاش دستشو ميگذاشت رو سينهاش و ميگفت: من قلبش يه تکون عحيبی ميخورد!
خلاصه بايد يه کاری ميکرد. چی کار کرد؟ قلبشو ورداشت گذاشت تو سرش بغل مغزش. ميگفتن مغز خوب ميتونه مواظب دل باشه. اما بازم نشد! هر فکری که ميکرد، احساس توش دخالت ميکرد. هر کاری که ميکرد، احساس توش خودنمايی ميکرد، تازه حالا راه ابراز وجود پيدا کرده بود و با هر حرف و عملی خودشو نشون ميداد.
ديگه کمکم داشت انگشتنما ميشد، داشت به ديوونه معروف ميشد. نصيحتش کردن. گفتن اينجوری پيش بره زندگی رو ميبازه. بايد يه فکری به حال خودش بکنه. گفتن: مصلحت انديش باشه، عاقل باشه! تا زندگی رو ببره. کلی طول کشيد تا تصميمشو گرفت. رفت تو تنهاييش نشست، با کلی رنج و درد، دلشو از مغزش جدا کرد. اونقدر درد داشت که ناخودآگاه گريه کرد، اما نگذاشت کسی اشکاشو ببينه! حالا قلبش تو دستش بود. بايد زودتر يه فکری ميکرد. انگار همه دنيا به اون و قلب تو دستش نگاه ميکردن! چه قلب سرخ و قشنگی بود. هول شد، ترس ورش داشت، قلبشو گذاشت تو جيبش، بعد با خودش گفت؛ آخيش...!
از اون به بعد راحت فکر ميکرد. ديگه وقتی به آدما دست ميداد، قلبش نميلرزيد. وقتی قسم ميخورد-حتی دروغ ميگفت- قلبش درد نميگرفت. دست رد که به سينهاش ميزدن، عين خيالش نبود. ظاهرش حسابی شده بود، ديگه کسی بهش ديوونه نميگفت، اووه... زندگيش کلی راحت شده بود. حالا فقط وقتی دست ميکرد تو جيبش تا پول ورداره يا پول بذاره، قلبش يه تکوونی ميخورد. ديگه هيچوقت تو تنهاييش نرفت چون ديگه مجبور نبود قلبشو تماشا کنه يا حتّی جابجا کنه... تا اينکه يه روز که داشت تو يه خيابون شلوغ راه ميرفت، يه دستمال حرير سفيد پيدا کرد که روش يه قلب قرمز گلدوزی کرده بودن. دستمالو که ورداشت، بوی اشکشو فهميد، ياد گريه افتاد ياد اون روزی که بخاطر درد جدا کردن عقل از احساس گريه کرده بود. ناخودآگاه چون عادت کرده بود هر چيزی رو بذاره تو جيبش، دستمالو گذاشت تو جيبش. يه دفعه قلبش شروع کرد به تپبدن... جيبش داغ شد، انگار آتيش گرفته بود. ترسيد، رنگش پريد، رو بدنش عرق سرد نشست. يه حال غريبی داشت. فکر کرد عابرا يه جوری نگاش ميکنن. مردّد مونده بود که چيکار کنه؟ يه چند قدمی راه رفت. مضطرب کنار يه جوب وايساد. سنگينی نگاهها نفسشو تند کرده بود. مثل دزدی بود که هر لحظه ممکن بود مچشو بگيرن. يهو يکی از اونور جوب گفت: "ببخشيد!" نگاش کرد. يه لحظه فکر کرد همه آدمهايی که دوستش داشته، همه آدمايی که دوستش داشتن، شدن يه نفر و الان وايسادن جلوش. هول ورش داشت؛ گفت: "بله؟!" جواب شنيد: "اون دستمال منه بهم برش گردونين!"
دست کرد تو جيبش، دستمالو که کشيد بيرون، همزمان قلبش از جيبش کشيده شد بيرون، افتاد تو جوب؛ تالاپ!!! تو آب جوب قل خورد و رفت. همه مردم برگشتن تا ببينن چی بود؟ ديدن يه نفر يه دستمال سفيد دستش، داره ميره، يه آدم پير و فرتوت هم تنها بغل جوب وايساده و ميخواد گريه کنه اما نميتونه... چند نفری هم خنديدن، جند نفری هم واسه همدردی با تأسف سر تکون دادن... گفته بودن که بايد خيلی مواظبش باشه..
به پيشنهادِ خدامراد شب را در صحرا در فضاي باز خوابيديم. نزديکِ سحر بود که خدامراد مرا از خواب بيدار کرد و ازمن خواست تا آرامشِ خود را حفظ کنم. با تعجب از او پرسيدم مگر چه خبر شده است و او فقط گفت: "گوش کن!"
با دقّت سعي کردم به صداهاي محيط گوش دهم. عجيب بود. آن وقتِ شب در صحرا هيچ صدايي از هيچ جنبندهاي برنميخواست. انگار همه موجوداتِ عالم به يکباره سکوت کرده بودند. به سوي خدامراد برگشتم. پيشانياش را روي زمين گذاشته بود و چيزي زير لب زمزمه ميکرد. آتشي را که درست کرده بوديم با هيزم فراوانتر ساختم. چيزي ته دلم گواهي اتفاقي بد را ميداد و ميخواستم با روشنتر کردن محيط اطراف ترس پنهانِ وجودم را به نوعي تسلي بخشم. سرانجام خدامراد به آهستگي گفت: "چيزي شبيه زمينلرزه قرار است رخ دهد. نميدانم چه شده است. امّا حرکات جانداران صحرا مرا نگران ساخته است. همگي ساکت شدهاند و سعي ميکنند با سکوتِ خود پيامي را منتقل سازند. زمين از شبِ گذشته سر و صداي عجيبي را در خود ايجاد ميکند و چند ساعتي است که رنگهاي غريبي در ابرهاي آسمان ظاهر ميشود. به گمانم همه اينها نشانه به هم خوردن چيزي در دلِ زمين است. پس چارهاي نداريم جز اينکه در فضاي باز به انتظار بنشينيم و دعا کنيم و از ناشناختني بخواهيم در دلِ ما به جاي ترس آرامش حضورش را جاي دهد."
احساسِ ترسم قويتر شد. فکرِ اينکه قرار است در آيندهاي نزديک زمين بلرزد، مو بر تنم راست ميکرد. تصور اينکه در وسط صحرا ناگهان زمين دهان باز کند و مرا در خود فرو برد، تصور تکاندهندهاي بود. خدامراد با وجودي که بسيار هوشمند و هشيارانه اتفاقات را زير نظر داشت، امّا در عين حال بيپناه و تنها مينمود. با خودم انديشيدم که بشر چگونه با وجود اين همه ادعا در کشفِ پيچيدهترين رازهاي خلقت، هنوز مقابل لرزشِ زمين فلج و عاجز است و از اين بابت با انسانهاي ميليونها سال پيش هيج تفاوتي ندارد!؟ در اين افکار بودم که زمين به لرزه آمد. حدود سي ثانيه صحرا ميلرزيد و صداي غريبي از زمين زير پايمان برميخاست. خدامراد محکم و استوار دستان مرا گرفته بود و سعي ميکرد با تبسّم شرايط را برايم کنترل شده جلوه دهد. امّا من از ترس نزديک قالب تهي کنم. عجيب بود. خدامرادي که تمام شب از اين حادثه خبر داشت، در لحظه وقوع حادثه خونسردتر و هوشمندانهتر از لحظاتِ قبل از وقوع حادثه رفتار ميکرد. شبيه ناخدايي بود که کشتياش سوراخ شده است امّا با وجود اين مطمئن است آسيبي به خدمه نميرسد و خدمه فقط اگر کمي صبر کنند ميتوانند به سلامت از اين بحران بيرون آيند. سرانجام زلزله متوقف شد. به سوي خدامراد برگشتم. مشغول جمع کردنِ وسايل بود. با عجله به او کمک کردم و در همين احوال از او پرسيدم که قرار است به کجا برويم. خدامراد بسيار آرام و شمرده گفت: "قرار است برويم به عدهاي که زير آوار ماندهاند کمک کنيم و به کساني که نجات يافتهاند اميد دهيم. اي کاش دقيقاً ميدانستم چه اتفاقي قرار است رخ دهد. شايد آن موقع مفيدتر بودم."
در سکوت و تقريباً به مدت پنج ساعت راهپيمايي کرديم تا به اولين دهکده آسيب ديده رسيديم. از بلندي تپه عمق خرابي به خوبي مشخص بود. به جرات ميتوان بگويم که بيش از هفتاد درصدِ خانهها روي سرِ ساکنانيش خراب شده بود و خدا ميدانست که چند نفر زيرِ آوار در حالت خواب جان باخته بودند.
وارد دهکده شديم. بوي مرگ همه جا را پر کرده بود. چند نفري که از زيرِ آوار جان سالم به در برده بودند، هنوز در حالت شوک به سر ميبردند. اولين کاري که خدامراد انجام داد جمع کردنِ همه زندگان کنار رودخانه بود. آبِ رودخانه کمي زرد و کثيف مينمود و بوي املاحِ معدني و گوگرد همه جا را پر کرده بود. از جمعيت سه هزار نفري دهکده فقط دويست نفر زنده مانده بودند که از اين دويست نفر، هفتاد نفر زن و پنجاه نفر کودک بودند. پنجاه درصدِ بازماندگان نيز يا زخمي شده بودند و يا در شوکِ روحي سنگيني به سر ميبردند. خدامراد از همه خواست تا آرام باشند و اتفاقي که افتاده را که رخ داده به همين صورتي که هست بپذيرند و در ذهنِ خود با بياد آوردنِ خاطره از دسترفتگان حجم مصيبت را بيشتر نکنند. امّا جمعيتِ بهجا مانده به شدت ترسيده بودند و به هيچ چيز اطمينان نداشتند. دقيقاً نميدانستم چه کنم. انتظار داشتم خدامراد جادو بلد بود و با يک عصاي سحرآميز همه زخميها و احتمالاً زندگانِ زير خاک را بيرون ميکشيد. امّا او چنين نکرد و برعکس مانندِ يک راهبر سعي ميکرد از بينِ همين افرادِ زنده مانده يک تيم نجات و تجسس بسازد. بعدها فهميدم که حتي هنگام بروزِ مصيبتهاي بزرگ هم پيرانِ معرفت بايد مانندِ انسانهاي عادي کار کنند و صبر پيشه کنند. به دستور خدامراد من و چند تنِ ديگر مامور جمعآوري آذوقه و مهيا کردنِ يک سرپناه براي بازماندگان شديم. خدامراد نيز به همراه چند نفر از افرادِ سالم در سطح دهکده پخش شدند تا اشخاص سالمِ در سطح دهکده را از زير آوار بيرون کشند. شب فرا رسيد. شبي ترسناک و به شدت سرد که به يمن آتش و سرپناهي که براي جمعيت درست کرده بوديم بدون هيچ دردسري به صبح رسيد. صبح روزِ بعد دوباره عمليات نجات را شروع کرديم. حدودِ دويست نفر را از زيرِ آوار بيرون کشيديم که حال پنجاه نفرشان به شدت وخيم بود. تيمي که خدامراد صبحِ همان روز براي درخواستِ کمک به روستاهاي مجاور اعزام کرده بود، با دستِ خالي برگشتند و نوميدانه گفتند که مصيبت وارده به روستاها بسيار بدتر از دهکده بوده است. به شدت نااميد شده بودم. شک و ترديدي جانکاه نسبت به ناشناختني به وجودم راه يافته بود. چگونه ممکن بود ناشناختني بزرگ که اينقدر خدامراد در قدرت و شکوهش برايم شرح داده بود، تا اين حد بيرحم باشد. آن شب زني که شوهرِ جوان و سه فرزندش را زيرِ آوار از دست داده بود همين شک و ترديد را در مقابلِ جمع با صداي بلند زمزمه کرد. خيلي دوست داشتم نظر خدامراد را در اين باره بدانم. زن با فرياد و مسخرهبازي خطاب به آسمان گفت: "آهاي با تو هستم که مرا به اين روزِ سياه نشاندي! مگر من با تو بدي کرده بودم که چنين بلايي بر سرم نازل کردي!"
خدامراد با صداي پرطنينش گفت: "شايد اشتباه تو و بسياري ديگر از انسانهايي که اکنون شک و ترديدِ خود را نسبت به ناشناختني به زبان ميآورند در اين باشد که شما گمان کردهايد که ناشناختني يک انسان است با عقدهها و احساسات و قصاوتهاي انساني که مثلاً بر کسي خشم بگيرد و يا براي لذت کسي را عذاب دهد. ناشناختني مرگ را ميفرستد چون براي او مرگ هم مثل زندگي شرابي است که هر موجودي در عالم بايد بچشد و تجربه کند. من به نظرم بايد اين سوال را از خو بپرسي که چرا تو زنده ماندي و مانند بقيه اعضاي خانوادهات از بين نرفتي!؟"
زنِ مصيبتديده با چهرهاي برافروخته به سوي خدامراد برگشت و فرياد زد: "ببينم! تو مگر نماينده خالق هستي که اينگونه از او دفاع ميکني!؟"
خدامراد به آرامي گفت: "او همان اندازه که خالقِ توست، خالقِ من هم هست و همان اندازه که تو به خود حق ميدهي او را انکار کني، من هم به خود اجازه ميدهم که او را اثبات کنم. اگر تو نظرت را با صداي بلند گفتي، من هم باورم را با صداي بلند تکرار کردم. تو گفتي که در موجوديت و بخشندگي خالقِ خودت شک کردهاي و من ميگويم در عظمت و شکوه او لحظهاي ترديد نکردهام و نخواهم کرد. حتي اگر از آسمان آتش ببارد و زمين هزاران بار بلرزد. تو ميگويي او کجاست تا ببيند که تو در فراق عزيزانت چه ميکشي و من ميگويم او همان خودِ توست که در کنارِ تو و با صدايِ تو براي عزيزان تو سوگواري ميکند. مگر نه اين است که تمام عالم و موجوداتِ آن بخشي از جلوه او هستند. پس اين کسي که در هيبتِ تو براي عزيزش گريه سوگواري ميکند، براي من خود اوست که در چهرهاي اين چنيني خودش را زير سوال ميبرد."
زن ساکت شد و هيچ نگفت. من هم با شرمندگي سرم را به پايين انداختم و هيچ نگفتم. خدامراد ادامه داد: "بله! ناشناختني در همه جا هست و حضورش را ميتوان با چشمِ دل در هر لحظه حس کرد. امّا اين باعث نميشود خود را به خنگي بزنيم و از هوش و تدبير خود براي چارهجويي و راهحل يابي استفاده نکنيم. اصرار نداشته باشيد همه چيز را از عينکِ خود ساختهاي که به نام ناشناختني ساختهايم و به چشمانِ خود زدهايم نگاه کنيم. زلزله آمده است و خيلي از عزيزان قبل از اين که به ما متعلق باشند که هرگز تعلقي وجود نداشته، بخشي از دارايي ناشناختني است که از ما پس گرفته و به نزدِ خودش بُرده است. بياييد به اين بينديشيم که چرا ناشناختني اين هداياي با ارزش را از ما پس گرفت و پيش خودش برد. شايد ما در نگهداري و قدرنهادن و سپاسگزاري و ارزشگذاري اين هدايا کوتاهي کرديم. شايد با گرفتار شدن در روزمرّگي و فرو رفتن در اوهام ذهني بيکفايتي خود را در حفظِ اين هداياي گرانقدر به اثبات رساندهايم. و شايد ناشناختني همين طور به صلاح خود آنها را از ما گرفته است. اگر خانههاي روستا را محکمتر ميساختيم، اگر براي حوادثِ بحراني اين چنيني از قبل فکر کرده بوديم، اگر به جاي درگير شدن با يکديگر سرمايههاي خود را در مسير علماندوزي به کار ميانداختيم، چه بسا تلفات بسيار کمتري داشتيم. شايد اين زلزله کفاره بياعتنايي ما به علم و مسخرهکردنِ دانش و دانشمندان و بيارج کردنِ تلاشهاي علمي باشد. چرا هر وقت مصيبتي سنگين حادث ميشود، بلافاصله به سراغِ ناشناختني و اثباتِ وجود يا عدمِ وجود او ميگرديم. براي کسي که ناشناختني را از اعماق وجود پذيرفته باشد، ديگر نبايد سوالي بيجواب مانده باشد."
زن بختبرگشته ناآرام و آشفتهتر از قبل شروع کرد به گريستن. ظاهراً از گفتن جملات قبلياش پشيمان شده بود. خدامراد از جا برخاست و به سوي او رفت و در حالي که با صداي بلند با او سخن ميگفت خطاب به او و در واقع خطاب به جمع گفت: "ميليونها نفر در طول تاريخ سعي کردند ناشناختني را انکار کنند. امّا همه آنها وقتي در خلوت تنهايي خود اسير شدند، درک کردند که چارهاي جز روي آوردن مجدد به او ندارند. چه خوب و چه بد ناشناختني اين شکلي است. او آن قدر دوستداشتني است که ميتواند با ورود خودش به دل ما، آرامشي وصفناپذير را بر وجود ما حاکم کند و با دور شدن از دلِ ما ترس و وحشت و اضطراب را بر تمامِ وجود ما حاکم سازد. در اين شرايط که تمامِ عزيزانت را از دستدادهاي، تنها کسي که ميتواند تو را آرام سازد و گذراندنِ بقيه زندگي را براي تو قابل تحمّل سازد، همان حضور ناشناختني است. بيجهت به پليدي و انديشههاي پليد اجازه مده تا هر اتفاقي را براي تو به ناشناختني مرتبط سازد. در اين که ناشناختني همه جا هست و همه چيز اوست شک مکن. ولي در عين حال از ابزارهاي فکر و عقل خودت براي حل مشکلات و چارهجويي حرکتِ بعدي کمک بگير. ناراحت مباش عزيزانِ تو راه دوري نرفتهاند. آنها نزدِ ناشناختنياند و تو هم دير يا زود به آنها خواهي پيوست. در اين ايّامِ کوتاهِ باقيمانده از عمرت سعي کن با کمکِ به کودکان بازمانده و انجامِ تلاشي مفيد براي خودت جايگاهِ مناسبي نزد ناشناختني پيدا کني." خدامراد ديگر هيچ نگفت.
مینويسم ... پاک میکنم. با پاککنی که حالا ديگه شبيه يه تيکه ذغاله و دفترم رو سياه ميکنه.
مینويسم... خط ميزنم دفتر مشقم رو که الان ديگه کاغذهاش به جای اينکه سفيد باشن سياهن و خطهای دفترم از بس که سوختن ديگه معلوم نيستن و حالا ديگه هر چی بنويسم، کج ميشه درست مثل روزگارِ کج مدار.
مینويسم... روی تخته سياهی که حالا ديگه سياهِ سياس. مثل بخت مادرم. مثل بخت مادر ِ فرزند سوختهات.
حالا ديگه سردم شده. سردِ سرد... ديگه هيچ بخاریِ سوزانی نميتونه گرمم کنه. اشکای گرمت هم ديگه به دردم نميخوره.
الان ديگه فقط میخوام بخوابم.
بالش سنگی ام رو بيار.
لحاف خاک رو بنداز روم ....
نه خاک کمه هنوز سردمه يه سنگ مرمر سفيد هم بذار رو خاک تا گرمتر بشم.
اسمم رو هم رو سنگه بنويس تا با سنگ همکلاسيم اشتباه نشه.
مثل اون وقتا که اسمم رو رو دفتر و کتابام مینوشتی.
حالا ديگه وقته خوابه.
برو میخوام بخوابم.
وقتي سر راه خود به کنارِ چشمه رسيديم، با حيرت پسرِ جواني را ديديم که با لباس، درونِ آب دراز کشيده بود. دستم را که در آب فرو بردم، خُنکاي آن تمامِ وجودم را لرزاند. امّا پسرِ جوان بياعتنا به سرمايِ گزنده آبِ کوهستان، درونِ آب دراز کشيده بود. بخاري حيرتآور از صورتِ او به هوا برميخاست و همه چيز گواه آن بود که بدنِ پسرک بسيار داغ و سوزان است.
خدامراد کنارِ من روي زمين نشست و به پسرک خيره شد. براي چند لحظهاي من و او در سکوتِ کامل به حرکات پسرِ جوان درون آب خيره مانديم. بعد از چند ثانيه به آهستگي گفتم: "استاد! به نظر ميرسد که او بيمار است. وگرنه يک آدمِ سالم نبايد در اين سرمايِ صبحگاهي خودش را اين چنين داخل آبِ سرد شکنجه دهد!"
خدامراد تبسّمي کرد و در حالي که صدايش به وضوح ميلرزيد، گفت: "شايد چيزي در وجودش ميسوزد و نميگذارد بدنش سرد شود. شايد او برعکسِ من و تو از گرما آزرده است و ميخواهد خود را خنک کند. بيا برويم و به او کمک کنيم!"
خدامراد اين را گفت و به وسط رودخانه خيز برداشت. وقتي پسر جوان را به خشکي آورديم و آتشي روشن ساختيم تا گرم شود، تازه متوجّه شدم که در چهره او برق خاصي ميدرخشد که مشابه آن را در سيماي خدامراد ديده بودم. او آرام بود و هيچ نميگفت. حتي وقتي خدامراد جوشانده صحرايي به او تعارف کرد، باز هم هيچ نگفت. خدامراد کنارِ جوان نشست و در حالي که مانند او به سطحِ خروشانِ رودخانه خيره شده بود به آهستگي گفت: "عاشق که هستي!؟"
جوان حيرتزده به سوي خدامراد برگشت و مدّتي در چهره او خيره شد و سپس با لُکنت پرسيد: "شما از کجا ميدانيد!؟" و خدامراد پاسخ داد: "فقط عشق ميتواند يک انسان را تا اين حد به التهاب آورد که سرماي رودخانه را هيچ انگارد!"
پسرک تبسّم تلخي کرد و پاسخ داد: "اين التهاب چه فايدهاي دارد وقتي تلاش تو هرگز به ثمر نميدهد و تو بايد به ناچار شاهد باشي که محبوبت را به زور از تو دور ميکنند و بين تو و او هزاران ديوار نامريي و مريي ميکشند. تب و سوزِ عشق چه فايدهاي دارد وقتي مجبوري به خاطرِ جواني و کم سن و سالي و کم ثروتي و تازهکار بودن، خودت داوطلبانه قدم پس بکشي و ميدان را براي جولانِ کساني واگذار کني که نه به اندازه تو غيرت سوختن دارند و نه به حد تو آمادگي فداکاري و سر دادن! به راستي عشق چه فايدهاي دارد، وقتي وصالي نباشد!؟"
خدامراد آهي کشيد و هيچ نگفت. گويي حال و هواي جوان را خوب ميفهميد. به نظر ميرسيد که بين آن دو، من از همه غريبهتر بودم. امّا با وجود اين ميدانستم که خدامراد تجربه بعد از سوختن را هم دارد و ميخواهد به شکلي تجربه خود را اين جوان ملتهب و مجنونِ عشق نيز منتقل کند. سراپا منتظر بودم تا ببينم تجربه خدامراد در برخورد با التهاب ديواننده کننده عشق چيست!
خدامراد به سخن درآمد و گفت: "عشق چيزِ خوبي است. آنقدر خوب که وقتي خوب فکر کنيم، ميبينيم که فقط عاشق شدن براي معنادار شدنِ خلقت کفايت ميکند! يعني ما و اساساً همه موجوداتِ عالم خلق ميشويم تا عشق را تجربه کنيم و بعد برويم! امّا سوالي که ذهنِ بيخبر از عشق هميشه رو در روي عاشقان تاريخ گذاشته و ميگذارد و خواهد گذاشت اين است که چرا عاشق شويم در حالي که عشق چيزي جز يک جزر و مدّ و طغيانِ احساسات و هيجانات انسان در يک سن خاص نيست و در يک سن و سال ديگر اصلاً درک هم نميشود، چه رسد به اينکه پذيرفته شود و حرمتِ آن حفظ گردد."
جوانک هيچ نميگفت. انگار اصلاً صداي خدامراد را نميشنيد. او در عالمِ خود سير ميکرد و شايد کل جملات و حتي تکتکِ کلماتِ خدامراد براي او بيمعنا و بيفايده جلوه ميکرد. امّا خدامراد به صحبت خود ادامه داد: "امّا عشق کارِ خود را ميکند. دختري که برايِ من و تو و خيليهاي ديگر عادي و معمولي است، ناگهان در چشم يک مجنونِ سرگشته به ليلي بدل ميشود و آن مجنون، ديوانهوار از شيوه دلبري و چشمان و نگاه معنادارِ آن دختر قصّهها ميگويد. مجنونِ بختبرگشته ديگر دلش دستِ خودش نيست و نميتواند کنترلِ حرکات و سَکَنات و افکار و کردارِ خود را نگاه دارد. او ديگر نميتواند به چيزي به غير از محبوب بيانديشد و چند صباحي که ميگذرد، بسته به ظرفيت و تربيتِ مجنونِ شيفته، طبلِ رسوايي او بر سرِ هر کوي و برزني زده ميشود و او بيآنکه بخواهد با رفتار و گفتار و غم و خندههايش نشان ميدهد که دل در پيِ معبودي مشخص را دارد و ديگر نميتواند کنترل ذهن و رفتار و کردارِ خود را در اختيار بگيرد."
خدامراد اين جمله را که گفت، از جاي برخاست و به سوي رودخانه رفت. سپس با صدايِ بلند فرياد زد: "امّا اين اصلاً خوب نيست. در حقيقت مجنونِ قصّه ما با رفتارهاي جنونآميز باارزشتر از عشق يعني خودش را به بازي گرفته است و هيچ چيز حتي عشق هم اينقدر ارزشمند نيست که انسان خودش را به بدنامي بياندازد!"
خدامراد به سوي جوان برگشت و در چشمانِ او خيره شد و با لحن و محکم و مقندرانه خود گفت: "عشق يک احساسِ باشکوه و عالي است. آنقدر با شکوه که من به جدّيت ميگويم فقط عاشقها ميتوانند خالق هستي را به شکلِ واقعيش ببينند و درک کنند و از مصاحبتش لذّت ببرند. امّا همين احساسِ باشکوه و عالي هم در قياس با تماميت وجود ما پشيزي نميارزد! براي جلوهگريِ پديده عشق فقط حضور معشوق کفايت نميکند. بلکه نقش عاشق نيز کليدي است. کساني که با شعر و قصّه و افسانه سعي ميکنند، عاشقانِ جوان را به سويِ مرگ و فنا و خودکشي و تنهايي هُل دهند در حقيقت زنجيره حيات عشق را پاره ميکنند. چرا که به محضِ اينکه عاشقِ بختبرگشته بدنام و رسوا ميشود و سر به بيابان ميزند، ديگر پاکي و زيبايي عشقِ او و معشوقش لُوث و لکّهدار ميشود و به زبانِ روشنتر ديگر کسي او را شايسته وصال نميبيند و اين قسمت نادرستِ بازيِ عشق است.
عشق يک حس متعالي است. به شرطي که روشنايي آن محدود به زمانِ خاص و فردِ خاصي نباشد. بله هر انساني بايد حداقل در زندگي يکبار عشقِ شديد و سوزنده را درک کند و خود را به جريانِ سوزانِ آن بسپارد. هرچه شور و اشتياق بيشتر باشد، زيبايي و شکوهِ آن بهتر درک ميشود. امّا اين دليل نميشود که براي مشتعل ساختنِ شعله عشق، يکي از طرفين از وجودش به عنوانِ هيزم استفاده کند!"
خدامراد با کفش به وسطِ رودخانه رفت و در ميانِ آبِ سرد ايستاد و در حالي که مسيرِ نگاهِ جوان را به سمتِ خود ميکشيد گفت: "اين وقتِ سحر نيرويي سحرآميز و جانسوز تو را به وسطِ اين رودخانه کشانده است. چرا!؟ براي اينکه حرارت خود را فرونشاني؟! نه! هرگز! بلکه براي اينکه درک کني چيزهايي در وجود تو بايد سوزانده شوند تا شرطِ وصال محقّق شود! امّا آن چيزها چه هستند! من الان به تو ميگويم چيزهايي که در اولين تجربه عاشقانه بايند بسوزند و از وجودِ تو دور شوند چه هستند!"
خدامراد از درون رودخانه بيرون آمد و در حالي که شلوارش کاملاً خيس شده بود ادامه داد: "تجربه عاشقانه به تو ميگويد که اگر شور و شوقي شبيه آنچه الان در وجود تو موج ميزند، در صحنههاي مختلف زندگيِ شغلي و اجتماعي و زناشويي و تحصيلي و اساساً تمامِ صحنهها و جوانبِ زندگي تو فرصتِ ظهور پيدا کند، ميتواند تو را به آن سوي مرزهاي توانايي و ناممکنها ببرد و اين امکان را براي تو فراهم کند که بياعتنا به آنچه ديگران ناممکن ميدانند، به آن سويِ مرزِ ناممکنها سفر کني و افقهاي جديدي را درتمامِ جوانبِ زندگيِ خود کشف کني! بله! شور و شوق و التهابِ عشقي که الان داري، اگر درست حفظ شود، ميتواند فردا در يک فعّاليّت شغلي و اجتماعي و يا يک تلاشِ تحصيلي به کار گرفته شود و تو را هزاران فرسنگ به جلوتر پرتاب کند. تو با اتّکا به فقط همين شور و شوق و انرژي دروني ميتواني خطرِ ورود به عرصههاي جديدِ زندگي – چه تجارت و چه تحصيل – را به جان بخري و با تمامِ وجود براي تحقّقِ آنچه ذهنت درست ميداند و دلت بر صحت و کاراييِ آن گواه ميدهد، تلاش کني!"
جوان نيمنگاهي به خدامراد انداخت و سپس بياعتنا به او سرش را به سنگي تکيه داد و شروع کرد به گريستن. او زار زار مانند کودکان ميگريست. دلم بدجوري برايش سوخت. به سويش رفتم و کنارش نشستم. دستي به سرش کشيدم و در حاليکه سعي ميکردم جمله مناسبي براي آرام سازيِ او بيابم، از او پرسيدم: "براي چه گريه ميکني!؟" و جوان معصومانه پاسخ داد: "براي او که دوستش دارم و ميپرستمش. من حرفهاي اين پيرمرد را نميفهمم. من فقط دلباخته هستم و ميخواهم به هر قيمتي که هست به معبودم برسم. اين استادِ بزرگ چه ميخواهد بگويد. آيا او ميخواهد بگويد که من اين شور و اشتياق و دلباختگي را از معشوقم به سمتِ ديگري منحرف کنم و مثلاً به سوي علماندوزي و بازار و تجارت روي آورم و اين احساس را آنجا به کار برم؟ بله حق با اوست! امّا نکته اينجاست که من دلباخته يارِ انتخابيِ خود هستم و اين دلباختگي را تا لحظه وصال حفظ خواهم کرد. اگر هم وصالي صورت نگيرد، پس از مرگ نيز اين احساس را با خودم حفظ خواهم کرد."
خدامراد به سوي جوان گام برداشت. مقابلِ او ايستاد و مدّتي در چشمانِ او خيره ماند و سپس گفت: "تو مجبوري اين احساسِ باشکوه را هميشه با خود حفظ کني. الان هدفِ اين احساس فقط آن دختر است. امّا فردا در کنارِ او فرزندانت نيز اين احساس را به نفعِ خود در تو تداوم ميبخشند و بعد از آنها نوههايت. و تو وقتي به خودت ميآيي، ميبيني که گرانبهاترين و ارزشمندترين هديه وجود، يعني زندگيات را فدايِ يک احساس کردي. احساسي که با گذرِ زمان کمرنگتر و عاديتر ميشود. ولي تو ميتواني همين الان به کمک اين احساس به زندگيات رنگ و رويِ ديگري ببخشي. تو الان راه و رسمِ دوستداشتن را آموختهاي! خوب سعي کن با احساسي مشابه، با تمامِ کساني که در زندگي ميبيني ارتباط برقرار کني و به نفعِ آنها تلاشي را انجام دهي. خواهي ديد که انرژيِ پنهان در تجربه عشق ميتواند پاکي و اعتبار و اقتدارِ اجتماعي بيشتري را براي تو فراهم کند. به اين ترتيب تو خواهي ديد که با همين تجربه باشکوه ميتواني تمامِ کمبودهاي خود را جبران کني و با دستِ پُر، درخواستِ عشقِ خود را دوباره تکرار کني!"
خدامراد سنگي برداشت و به سوي آسمان پرتاب کرد و گفت: "يک کلمه ميگويم و آن را هم ختمِ کلام ميدانم و آن کلام اين است که هيچ چيزي در اين عالم در مقابلِ انرژي پنهان در عشق تاب تحمّل ندارد. شغلِ خوب و پردرآمد، يار و همدمِ زيبا و وفادار، تحصيلاتِ عالي در رشته مورد علاقه، زندگيِ خوبِ اجتماعيِ خوب و ... همگي به شرطي در کمترين زمان براي هر کسي محقّق ميشود که اولين تجربه عاشقانه زندگيِ خود را به شکلي ديگر در تمامِ اين جوانب منعکس سازد."
پسرک جوان هيچ نگفت. از جا برخاست و به سوي رودخانه رفت. با خودم گفتم: "حتماً ميخواهد دوباره خودش را داخلِ آب بياندازد." امّا او چنين نکرد. بلکه مقابلِ رودخانه زانو زد و به آن تعظيم نمود. سپس به سوي خدامراد برگشت و گفت: "حق با شماست استاد! اگر واقعاً عاشق هستم، پس بايد بياعتنا به گفتههاي مردم، شجاعتِ ابراز، حفظ و انعکاسِ آن را در تمامِ فعّاليتهايِ زندگيام، داشته باشم. من به دهکده خودم برميگردم و دوباره نشان معشوقم را ميگيرم. اگر هم معشوقم از دست رفته باشد، اين شور و شوق را براي تمامِ مردمي که ميشناسم و نميشناسم به کار خواهم گرفت. فقط دانستن و درکِ يک احساس و تجربه ماندگاريِ آن را تضمين نميکند. بلکه بايد آن احساس و تجربه را در ميدانها و صحنههاي مختلف زندگي مجدداً به کار گرفت و به جريان انداخت.تنها با اين ترفند است که ميتوان اميدوار بود. به مرور زمان احساسِ خوبِ عاشقي همچنان پابرجا ميماند و معجزه عشق فرصت رُخنمودن پيدا ميکند."
پسرک از مقابلِ چشمانِ ما دور شد ودر حاليکه هنوز از بدن و لباسهايش بخار به سوي آسمان بلند ميشد به سمت دهکده محبوب خود روان شد.
با اصرار روي سوالم مجدداً پرسيدم: "اگر اين روستا ميتواند واقعي نباشد! پس چرا براي من هنوز واقعي است؟"
خدامراد به سوي من برگشت و در حالي که چشمانِ شفّاف و براقّش را به من دوخته بود، با صدايي تقريباً شبيه فرياد گفت: "چون تو داري به طور دائمي دعا ميکني که چنين باشد! بله! تو زيرِ لب از کاينات ميخواهي که اين روستايِ مه گرفته واقعي باشد. و اين اتّفاق هم رخ ميدهد! هر انساني به طور مستمر با انتظار داشتنِ يک سري آرزوهاي مشخّص در حالِ ارسالِ پيامِ دعا براي کائنات است و دنيايي که مقابلِ اوست، عيناً همان چيزي است که او در دعاهاي خود طلبيده! اگر ميخواهي اين دهکده را ديگر نبيني، نفرينش کن! نفرين هم مثلِ دعا يک جور خواستن است. دعا، خواستن ديدن يک رخداد است و نفرين، خواستنِ ديگر نديدنِ يک رخداد است. امّا تو هنوز گير دادهاي! روستا پشتِ سر ماست و ما داريم به سمتِ دهکدهاي ديگر حرکت ميکنيم، امّا تو هنوز دعا ميکني که آنچه گذشته واقعي باشد. تو اثرِ دعا را ميبيني امّا متوجهِ خودِ دعا نيستي!"
ايستادم و به سويِ دهکده فرورفته در مه خيره شدم. چيزي مثلِ يک بغضِ نترکيده، در گلويم انباشته شده بود. نسيمِ خنکِ سحرگاهي تمامِ وجودم را ميلرزاند. با صدايي که به وضوح ميلرزيد از خدامراد پرسيدم: "در دنيا چه خبر است!؟"
خدامراد کنارم ايستاد و با اشاره به خورشيد صبحگاهي که از پشتِ کوه بيرون زده بود، پاسخ داد: "دنيا يا زندگي يا هستي يا هر چه که ميخواهي اسمش را بگذاري و الان مقابلِ من و تو قرار دارد، چيزي نيست جز جرياني از ميلياردها پيامِ خواستن و نخواستن که به شکلِ دعا و نفرين از زبانِ تکتکِ موجوداتِ عالم به سوي ناشناختني ارسال ميشود. چشم ميخواهد ببيند و گوش ميخواهد بشنود. چشم دعاي ديدن ميکند و گوش دعاي شنيدن! و در نتيجه چشمِ مامور ديدن ميشود و گوش مامور شنيدن! امّا با همين چشم هم ميتوان شنيد! با همين چشم هم ميتوان لمس کرد و با همين چشم هم ميتوان چشيد! امّا چشم ما چنين دعايي را به سوي کاينات ارسال نکرده است. دنيا جرياني است از ميليونها ميليون دستورِ خواستن و نخواستن! گُل ميخواهد سر از زيرِ خاک سر بيرون زَنَد و جلوهگري کند. پس اين خواهش فيالفور برآورده ميشود! تو ميپرسي آيا اين روستا واقعي است يا غيرِ واقعي! من ميگويم ببين دعاي تو چيست! آيا انتظار داري روستا غيرِ واقعي باشد؟! اگر چنين است، پس اين اتّفاق خواهد افتاد! برعکس اگر ميخواهي روستا واقعي باشد! پس باز هم اين اتّفاق خواهد افتاد!
آن آدمِ بد در زندگي تو هميشه حضور دارد. اگر ميخواهي فردا که از مقابلِ او عبور ميکني او را به همان حالتِ بد ببيني و از بديِ او آزرده شوي! پس مطمئن باش که چنين اتّفاق خواهد افتاد. برعکس آيا از همين الان ديگر آن بدکردار را از ذهنِ خود پاک ميکني و تصميم ميگيري که ديگر نبينياش! پس مطمئن باش که ديگر او را نخواهي ديد و حضور يا عدمِ حضور او در مقابلِ تو ديگر برايت عليالسويه و يکسان خواهد بود. مهم اين است که تو چه ميخواهي! ما با خواستنِ خود چيزي را که فکر ميکنيم درست است، از کاينات طلب ميکنيم و کاينات نيز همان چيز را در اختيار ما و فقط ما قرار ميدهد. امّا اين دليل نميشود که آن چيز واقعي باشد. واقعي بودن مرحله دوّم است.
ساکت شدم و رويِ زمين نشستم. با صدايي گرفته پرسيدم: "پس هيچ چيز در اين دنيا واقعي نيست؟ هر چه هست ذهني است؟"
خدامراد کنارِ من روي زمين نشست و گفت: "اگر ذهنگرا باشي و هنرِ ديدنِ دنيا را به آن شکلي که واقعاً هست نداشته باشي و به آن مسلّط نباشي! بله حق با توست! هيچ چيز واقعي نيست! ما آدمها به طورِ دائم سعي ميکنيم تمامِ لحظات بيداريِ خود را با اقامت در دنيايِ ذهنيِ خود سپري کنيم! خوب بديهي است که تضميني براي الزاماً واقعي بودنِ همه چيزي که در دنياي ذهنيِ خود ساختهايم، وجود ندارد. امّا وقتي لگداندازيها و خودنماييهاي ذهن متوقّف ميشود و ما رخصت و فرصتِ گام گذاشتن در دنيايِ واقعي و طبيعي را پيدا ميکنيم و مستقيماً با طبيعت و هستي رو در رو ميشويم، ديگر نميتوانيم از لغاتِ غيرِ واقعي و واقعي برايِ تفسيرِ آنچه مقابلِ ما قرار ميگيرد، استفاده کنيم. وقتي واردِ دنياي بينش و بصيرت ميشويم، فقط يک چيز را ميبينيم و آن چيز همان چيزي است که براي تماشاي آن مجوّزِ زندگي گرفتهايم!"
نفسِ عميقي کشيدم. از جا برخاستم و در فضايِ بازِ کوهستان فرياد کشيدم. صدايِ فريادِ من در تمامِ جهات پخش شد و انعکاسِ آن پس از برخورد با دامنه کوه به سويِ من برگشت. خدامراد تبسّمي کرد و گفت: "ببين! اين همان ناديدني بزرگ است که همه منکر ديدنش ميشوند!" خدامراد اشارهاي به کل صحرا کرد و دستانش را به صورتِ يک دايره بزرگ مقابلِ من در فضا به حرکت درآورد و گفت: "وقتي يک دانايِ کوردل مقابلِ من ميايستد و ميگويد که ناشناختني وجود ندارد، چون نميتواند ببيند! خندهام ميگيرد! من به هرجا مينگرم او را ميبينم که مشغولِ جلوهگري است و به کاينات دستور ميدهد که تمام خواستنها و نخواستنهايِ تمامِ موجوداتِ عالم را برآورده سازد. به سمت روستا مينگرم و ميبينم که يک فرد به نام کيميا از خود ميپرسد آيا روستا واقعي است و يا غيرِ واقعي و اين شخص هرگز از خودش نميپرسد که همين پرسش چگونه در ذهنِ او راه يافتهاست و عاملِ خلقِ اين پرسش چه کسي است!؟ من در پشت اين سوال، تکرار ميکنم فقط سوال، جواب ناشناختني را ميبينم و کيميا هنوز در تقلّاست تا جوابي پيدا کند. غافل از اينکه بسياري از سوالات زندگيِ ما در مقابلِ ما ظاهر ميشوند نه برايِ اينکه جوابي براي آنها پيدا کنيم! بلکه براي اينکه به خود آييم و اندکي نيز به منبعِ توليدِ سوال و بوجودآورنده سوال خيره شويم و او را نظاره کنيم و او همان موجودِ جذّاب و خواستني است که من و تو با نامِ ناشناختني از او ياد ميکنيم!"
خدامراد سپس مانندِ من فريادِ بلندي کشيد و انعکاسِ صدايِ خود را با شادي در آغوش گرفت! آنگاه با صدايي که به فرياد ميمانست گفت: "ما در حالِ عبور از تونلِ اميد هستيم! در ابتداي تونل تو سوالي مطرح کردي به اين شکل که آيا دهکده پشتِ سر ما واقعي است و يا توهمي. و من در انتهاي تونل به تو هنرِ ديدنِ ناشناختني را نشان دادم. در ابتداي تونل فقط يک جواب براي قانع شدن و آرام شدنِ تو کفايت ميکرد و اکنون که در انتهاي تونل هستيم، تو ميبيني که اساساً صورتِ مساله چيزِ ديگري بوده است و تو بايد بسياري مواقع به جاي کلنجار رفتن با مسايل و مشکلات زندگي به عاملِ پنهان در پشتِ اين مسايل خيره شوي و ناديدنيترين موجودِ عالم را از روي ردّ پاهايش در مسايل و مشکلاتِ زندگي ببيني! اين گذرگاهِ اميد است! معبري براي ديدنِ دنيا به شکلي که شور و شوق و اميد و اشتياق جايگزينِ ياس و ترس و ابهام و نفرت شود! اين معبر عشق است براي اينکه به تو بياموزد در وجودِ يک تمساحِ زشت هم ميتوان شيرينکاريهاي جذّابِ ناديدنيِ دوستداشتني را پيدا کرد و به راستي وقتي ناديدني در جايي پنهان شود مگر ميتوان آنجا زشت و ناخواستني باشد!؟"
خدامراد سپس به سوي من برگشت و محکم به پشتم زد و گفت: "من و تو ماموريت داريم دستِ گمشدگان در تنگههاي ياس و ترس و ابهام و نااميدي را بگيريم و آنها را از معبر عبور دهيم و به اين سمت يعني دشتِ روشنايي و آرامشِ ابدي بياوريم. اين که آنها در اين سوي معبر چه ميبينند ديگر به من و تو ارتباطي ندارد که اصرار به دانستنِ و ديدن داشته باشيم. سهمِ ما از تماشاي عظمتِ هستي آنقدر زياد است که حتي براي ميليونها بار زندهشدن و مُردن کفايت ميکند. امّا نکته اينجاست که براي رفتن به اين سمت و آن سمتِ تونل تو بايد برايِ ساکنينِ هر دو سمت قابلِ ديدن باشي و اين يعني تو هم بايد در دغدغهها و آشفتگيها و شوريدگيهاي ساکنينِ تنگه دخيل شوي! ببين الان سوالِ واقعي بودن و واقعي نبودن دنيا براي تو بسيار مسخره است. چرا که در اين سوي معبر قرار داري و مشغول ديدنِ ناديدني هستي! امّا ساعتي پيش تو در دنيايي از ابهام و بغض اسير بودي و نميدانستي دقيقاً چه کني! در حقيقت ويژگي عابرينِ گذرگاهِ اميد نيز همين است. آنها در يک زمانِ مشخّص از زندگيِ خود تاريکي و روشنايي را همزمان درک ميکنند و از دل اين دو چيز متضاد به ديدگاهي واحد ميرسند. هر انساني به شرطي ميتواند به روشنايي و بصيرتِ فراگير و دايمي برسد که بتواند همزمان بين هر دو سمت را دريابد. برخيز که ناديدنيِ بزرگ مشغولِ جلوهگري است و ما تا رسيدن به دهکده بعدي و فرورفتن در تنگه بعدي ميتوانيم از اين تابشِ خيره کننده جمال دوست بهره ببريم.
خدامراد اين را گفت و در حال خواندنِ آوازي بسيار شاد به سمتِ دهکده بعدي به حرکت افتاد. من نيز با آرام و پرشوق و با دلي مطمئن و آسوده به دنبال او به راه افتادم.